شمس الدين رشديه
124
سوانح عمر ( فارسى )
شده با نهايت عجله امر به حركت داد . برخاستيم با هزار تشويش به راه افتاديم . از در محبس كه بيرون رفتيم فراشها زياد شدند . فراشى با چماق نقره جلو افتاد . بيشتر وحشت كرديم . از همان راهى كه ديروز آمده بوديم رفتيم ، تا به همان حياط خلوت بدالانى و از دالان به باغ باصفاى حضرت اشرف و اطاق حضرت اشرف رهبرى شديم . از پلهها بالا رفتيم . خانباشى از طرف باغ و جلو عمارت رفت ، و تعظيم كرد و گفت حضرات حاضرند . اجازه ورود داده شد . وارد شديم . مذاكرات مفصلى ميان ما گذشت . ولى از هيچيك نتيجه مثبتى نگرفتيم . سپس بمحبس مراجعه كرده مقيم آنجا بوديم ، تا دستور حركت دادن ما به كلات رسيد ، يا رسيده بود عملى شد . مقرر گرديد ما زندان را وداع كنيم ؛ زندانيان از رفتن ما سخت پريشان بودند و بعضى گريه ميكردند . خلاصه ، از زندان بيرون آمده از دالانى گذشتيم ، و به ميدان وسيعى كه به باروى شهر منتهى است رسيديم . آنجا جماعتى سواره و پياده انتظار ما را داشتند . پيادهها عبارت بودند از پنج سوار شاهسون كه با ما آمده بودند ، و غرق اسلحه ، تفنگها بدوش قطار فشنگ بر كمر ، و ششلول به پهلو بسته و خنجرى هم بر جلو ، و چكمهها در پا . سه نفر هم سوار اسبان لاغر ، تفنگ بدوش و قطار فشنگ بر كمر . اينها هم قره سورانهائى بودند كه ما را بدرقه كرده ، همراه ما باينجا آمده بودند . سه راس قاطر هم از اصطبل خاصه براى ما حاضر كرده بودند . بكمك قرهسورانها . با تشريفات تمام حركت كرديم و از دروازه خارج شديم ، و از جاده قوچان به راه افتاديم . آصف الدوله دستور داده بود دو شب بيشتر نبايد در راه بمانند . رسيديم بقلعه خالق آباد . رئيس اين شاهسونها يكى از آنان بود ، موسوم به حسن خان . بسيار مودب و مهربان و خوشذوق بود . دم در قلعه دو سه نفر منتظر ورود ما بودند ، و آماده پذيرائى . در داخل قلعه ما را به خانه باصفائى بردند كه خانه اربابى آن قلعه بود . در آن خانه به اطاقى كه روى نهر آبى ساخته بودند وارد شديم . اول به نماز ايستاده ايفاى وظيفه كرديم . موقع شام بود . صرف شد . و پس از آن وقت خواب آمد و رختخواب آوردند . اين اولين شبى است در اين سفر كه ما در رختخواب ميخوابيم . خواب خوشى كرديم . صبح برخاستيم . پس از اداى نماز و صرف لقمة الصباح ، قاطرها را آماده كرده بودند ، سوار شديم و به راه افتاديم . قريب دويست تن از زن و مرد قلعه بيرون قلعه منتظر ديدار ما بودند ، و اشكهائى بود كه نثار راه ما ميشد . ما هم تعارفاتى تقديم ايشان كرده ، به زبان تعارف از پذيرائى و محبتهاى ايشان تشكرها بر زبان داشتيم . جاده كلات وسيع و معلوم بود . ولى دستور داده بودند كه حتى المقدور ما را از بيراههها ببرند . چون به بيراهه افتادند ، راه را گم كرده عوض اينكه از راه ( خود ) بروند ، عوضى رفتند . چون معلوم شد عوضى رفتهاند برگشتيم ، و به راه افتاديم . از درههاى پرپيچ و خمى گذشتيم و به دهى رسيديم كه آن را پشت كوره ميگفتند . بسيار باصفا بود و با مشورت حسن خان آنجا پياده شديم . حسن خان جلوتر رانده كدخدا را خبر كرد . اهل ده با شادى و مسرت تمام باستقبال آمدند ، ما را پياده كرده مالها را